زوجِ فرد


با بغض شروع درد را می شِمُرَم

آنقدر کَمَند ، مرد را می شِمُرَم


چشم همه پُر شده است از کینه و زجر

این شد که نگاه ِ سرد را می شِمُرَم


هر بار رسیده ام مرا پس زده اند

عشقی که شده است طرد را می شِمُرَم


بازی که بلد نبوده ام! گه گاهی

من مهره ی تخته نَرد را می شِمُرَم


سبز است اگر زندگی دیروزم

امروز که برگِ زرد را می شِمُرَم


گرچه همه مثل ما  دوتایی هستند

گاهی شده زوج ِ فرد را می شِمُرَم


فهمیده ای عشقت چه سرم آورده؟

هر زخمِ در این نبرد را می شِمُرَم

تنها

بی رحم تر از تمام دنیا شده ام

در آیـنه هم عین معمـا شده ام

بازم تـو نشــســته ای کنارم امـا

احساس من اینست که تنها شده ام

*

تنها تر از آنچه فکر کردی بودم

همرنگ خزان و برگ زردی بودم

این خصلت من که نیست تصویر شماست

این بود که من آدم سردی بودم

سرطان

خاطراتم شده همچون سرطان ، بعدش من

میکند درورو برم غم فوران ، بعدش من

 

به فنـــا می روم و خـــاطره بازی بــازم

می شود بازی منفور جهان ، بعدش من

 

بی تو و تازه عروسـی است به جـایم اما

می‌برد شنبه مرا در خفقان ، بعدش من

 

روز و شب می روم از حال که بیمار شوم

عشق زجری است مثال یرقان  ، بعدش من

 
افتضاح است که من فکر تو ام وقتی که

دیگری آمد و شد همدمتان ، بعدش من

 

راهی جز مرگ ندارم بگویید به مرگ

جان هر کس که سِتاندی بِسِتان ، بعدش من...

یقین

من جلو میرفتم اما از همه جا مانده ام

قهر کردم با همه عالم و اینجا مانده ام

 

اشکی از چشمم نمی ریزد پر از بغضم ولی

من در این حس کذایی همچنان وا مانده ام

 

خون دل خوردم که خوردم باز خواهم خورد باز

من میان جمع تنها بی تو تنها مانده ام

 

بعد از اینکه آمدی من با یقین شک کرده ام

من به تو تعظیم کردم بعد از آن تا مانده ام

 

بــــاردار غصه و دردم تــمـام ســـال را

تو سر ِ زا رفتی اما من سَرِ زا مانده ام

 

زجر مثل خنجری هر روز زخمی می زند

مرگ من کی می رسد، در قلب دنیا مانده ام

لا اکره فی دین-

به نام خدا

در لحظه بی اراده گی درگیرم

از کثرت این دوباره گی میمیرم

تکرار شدم که مرگ تکراری شد
   
وقتی که سقوط از عرش اجباری شد

من با همۀ دلم سرازیر شدم
   
لبخند زدند و پای غم پیر شدم

این دست قمار است که دستم را بست
   
تبدیل شدم به آدمی مجرم و پست

قلبی که تمام عشق و عمرم را باخت

از کل جهان برای من ماتم ساخت

اینبار به حرف دل من گوش کنید
   
اینبار گذشته را فراموش کنید

شاید که به راه عشق راهی باشد
   
یا قدرت کوه غصه کاهی باشد

یکبار به من فرصت جولان بدهید
   
نه اینکه مرا نگفته پایان بدهید

یکبار به من بگو جهان رنگی نیست
   
یکبار بگو حقیقت عمقش خالیست

بگذار که از اراده ام بگریزم
   
اینبار به جای اشک خون میریزم

خونی که از اجبار تو جاری بشود
   
بگذار که از رگم فراری بشود

بگذار که هر چه هست ویران بشود
   
بگذار دلم شبیه ایران بشود

یکبار بگو خدای من سوختنی است

یکبار بگو که عشق آموختنی است

یکبار به آسمان آبی شک کن
   
یکبار به اصل زندگانی شک کن

باید که به ایمان خودم شک بکنم
   
تا باز دوباره عشق را حک بکنم

لا اکره فی دینِ خدا معنی داشت
   
اجبار ندارد .... تو نگو یعنی داشت

باید که جهان زیر سوالم برود
   
بی شک شده ها به احتمالم برود

اینگونه خدا را به دلم راه دهم
   
این بهتر از اینکه دل به اکراه دهم

اینبار دلم رنگ جنون میگیرد
   
اینبار نمیمیرد اگر میمیرد

اینبار خدای من فراموشی نیست
   
اینبار فقط عشق هم آغوشی نیست

بگذار که فکر من به باور برسد
   
شک اول و ایمان من آخر برسد

از فصل کویری ام به باران برسم
   
از پستی خود به اصل انسان برسم

بگذار که ازکفر  خودم رد بشوم
   
یکبار ... اجازه میدهی بد بشوم؟

 


قمر

ای سنگ صبور و همۀ باور من   

ای تکه ای از بهشت ، ای مادر من

همچون قمر ِ بدر تو زیبا بودی   

تو در دل ما تمام دنیا بودی

نور قمرت که کم شد و سوسو زد   

تاریخ زمین خورد و زمان زانو زد

دنیا به فنا رفت و جهانم پوسید   

وقتی که لب مرگ لبت را بوسید

رفتی و جهان زجر مُسلم شده است   

رفتی و فقط درد فراهم شده است

اینبار جهان من سیاه است چرا؟  

اینبار نوشتن اشتباه است چرا؟

گفتی که بیا برای من شعر بگو  

گفتی که برای آمدن شعر بگو

حالا که تو رفته ای برایم دیر است   

شعر از من و از بغض ِ قلم دلگیر است

برگرد ببین که شوهرت غمگین است  

بر دوش رضا ماتم تو سنگین است

مرجان تو از غصه به خود پیچیده  

مهناز ببین لباس غم پوشیده

چشمان منیر غرق غم مانده ولی   

اینبار نگاه کن بدون تو علی

یک بغض الیم در گلویش مانده   

یک درد عظیم در گلویش مانده

هی درد برای دل ِ تو رو کردند   

وقتی که خبر های بدی آوردند

هی غم شدی و درد تو شهناز شد ُ  

لبخند که مُردُ غصه آغاز شد ُ

اینقدر صبور بودی و با ایمان  

تو جلوه ای از مادری و از انسان

رفتی و از این درد زمان دور شدی   

از فاجعه های این جهان دور شدی

بدرود به تو مادرم ، ای غصه سلام   

ای مثنوی از رگ و پی غصه سلام

اینبار که تو رفتی و غم لبریز است 

  اینبار بهار اول ِ پاییز است


رباعی برای مامانی

مادر بزرگ نازنینم فوت کرد ... حالا... حالا که نزدیک روز مادره :(

خیلی ناراحتم...خیلی ناراحتیم

براش شعر زیاد نوشتم ولی الان فقط همین رباعی را میذارم

ای مادر مهربان ، ای قله ی نور

ای همسر با صداقت ای خوب ِ صبور

جای تو فقط بهشت باید باشد

چون قلب تو پاک بوده مانند بلور


* رباعی *

همین الان ِ الان این 4 تا رباعی را نوشتم

هنوز ویرایش نشده ولی دلم می خواست بذارم تو وبلاگم


دلگیر شدن از دل تو بَسم بود

حتی دل ِ بی حاصل ِ تو بَسم بود

رفتی و دگر جملۀ من ناقص ماند

فعلی شدم و فاعل‌ ِ تو بَسم بود

 

هربار مرا به آسمان بردی و بعد...

یکبار فقط! مرا نیازردی . بعد ...

من رفتم و ازدواج کردم بی تو

آنوقت تو فهمیدی و جا خوردی و بعد.......

 

کوری و ندیدی تو خدایی حتی

بیچاره ای و در انزوایی حتی

اینبار شبیه خود ِ شیطان شده ای

از فرقۀ کافران جدایی حتی

 

بد باشی منم کنار تو بد میشم

باید شدم و آنچه نباید میشم

تردید شوی یقین ِ من میگندد

مثل خود تو همیشه شاید میشم

1390

برایت عشق های ناب در سال ِ 90 باشد

یه عالم لحظهء شاداب در سال ِ 90 باشد

 

پر از مهمانی و خنده پر از شادی پر از شوخی

پر از آرایش و سرخاب در سال ِ 90 باشد

 

همیشه روشنی خوب است اگر روزم نشد اینبار

شبِ روشن، شبِ مهتاب در سال ِ 90 باشد

 

اگر خواب تو راحت نیست تشک هایت اگر سفت است

برایت ایندفه خوشخواب در سال ِ 90 باشد

 

کمی آهسته میرفتیم به سوی لحظه های خوش

به سوی خوب ها پرتاب در سال ِ 90 باشد

 

حافظا...

امروز خیلی جدی نیت کردم تا فال حافظ بگیرم با تمام دنگ و فنگا و قسم و فاتحه و.... واسه اینکه یه جواب درست حسابی بده هر چی که شنیده بودم که باید بگمو گفتم هر چی قسمم بود دادمش!
آخر هم یه غزلی اومد که هر کاری کردم نشد به نیتم ربطش بدم... خیلی رفت رو اعصابم
واسه حافظ نوشتم....


فال من از روی بی کاری که نیست !

                       در میان خواب و بیداری که نیست !

حافظا از تو سوالی کرده ام
                          نیت تو مردم آزاری که نیست؟!

"دردم از یار است و درمان نیز هم" ؟؟؟؟!!!!
                      هی! کدامین یار؟ آن یاری که نیست؟!

باز فکرم منگِ اوهامی که هست
                         باز شعرت گیج ِ افکاری که نیست!

دل که ما داریم ، اما این میان
                       دلبر و معشوق و دلداری که نیست!

یوسف گم گشته ی من پس کجاست؟
                     در لباست جیب جاداری که نیست؟!؟

درد من را تازه کردی ، عشق من
                      مثل عشقی که شما داری که نیست

کاش میشد یک غزل باشد که باز
                        از دلم یک غصه برداری که نیست!

شعر تو ارزانی شاخ نبات
                        چونکه فال من در آن جاری که نیست

شرح حالم را خودم گفتم ، ببین!
                         شعر من مثل تو تکراری که نیست

با این حال من هنوزم فال میگیرم (;

هنوزم حافظو دوست دارم (:

زمستانزده


 سلام

نمی دونم چرا جدیداً رباعی زیاد مینویسم

 

  • ای لحظه ی بی قرار بر خواهی گشت

    ای خسته از این فرار بر خواهی گشت

    من بی تو زمستانی و بی جان شده ام

    اما تو همین بهار بر خواهی گشت

    *

    *

    *

    من منتظر توام ، مگر می آیی!؟!!!

    اینبار که خون است جگر می آیی؟

    ده سال گذشت از آنکه روزی گفتی

    امسال نشد سال دگر می آیی!

    man_400
  • کو؟

    خیلی وقته نتونستم یه ترانه یا یه غزل بگم که به دلم بشینه
    این رباعی آخرین کارمه که چون ناخواسته نوشتم دوسش دارم



    دل خواست بماند که نشد تا او رفت
    پرسید دلم کجاست او ؟ پس کو؟ رفت؟


    هی منتظر نگاه او بودم حیف
    اینقدر ندیدم که دلم از رو رفت


    هشتاد و نه

    امسال دیر رسیدم برای تبریک ... ولی با یک غزل اگرچه دیر سال نو رو به همه تبریک میگم

    عاشق تر از عشاق ، هشتادو نه ات باد

    بر شوق تو مشتاق ، هشتادو نه ات باد

    *

    هر روز در اوج ُ بالاتر از امروز

    بالاتر از آفاق ، هشتادو نه ات باد

    *

    از قافیه لبریز ، خوش ذوق و پر از مهر

    پر واژه ُ خلاق ، هشتادو نه ات باد

    *

    بی غم ، پرِ شادی ، پر از نفس باغ

    خوشحال و خوش اخلاق ، هشتادو نه ات باد

    این عکس ُ خودم گرفتم... عیدی به شما :)

    not the one!

    we always shot the same gun
    but me on the right shot u the wrong one

    I said I love you more than life
    But you wanted me just for fun

    You used to shine in the sky of my heart
    this is you to set good bye my sun

    no more blind no more a deaf
    you are not the one! you were not the one!

    "Golnaz Mirtorabi"


    با تشکر از کمکای آقای نعیمی توی این کار به من

    رقص مرگ

    من شروع قصه ام ، يك سكوت بي حجاب

    يك ترانه يك غزل ، اتفاق بي نقاب

    بي غرض پر از هوس گاه محو يك پري

    ميدوم پي سراب ، يك هجوم بي شتاب

    رقص مرگ شاخه ها ، بادِ سردِ ماهِ مهر

    برگ هاي بي نفس زير ِ نور آفتاب

    دوست يعني آشنا ، آشناي ِ غربتي

    يك لطافت مخوف ، يك فرشتهْ عذاب

    بار ِ قدرت ِ قلم زير ِ دست من شكست

    خلق ِ مرغ و تخم مرغ... يك سواْل بي جواب!

    مثل شعر ِ تلخ ِ من نيمه كاره مانده مرگ

    با رگي بدون ِ تيغ يا كه دار ِ بي طناب

    چه شد؟

    هی نوشتند و نوشتید و نوشتیم...چه شد؟

    پنبه شد هر چه که با عشق تو رشتیم...چه شد؟



    باز هر روز از این جور و ستم میسوزیم

    گفته بودید که ما اهل بهشتیم!...چه شد؟!!



    او که دل داشت برای دل عشاق چه کرد؟

    ما که از سنگ و گل و آهن و خشتیم چه شد؟



    میرود هر که به زیبایی خود مینازد

    ما که در آینه ها یکسره زشتیم چه شد؟



    خاک این مزرعه آبستن آفات شده ست

    اگر این نیست پس آن دانه که کشتیم چه شد؟


    این کار با کمک خیلی زیاد و اساسی آقای متولیان تصحییح شد

    آقای متولیان ممنونم

    me and me

    There is nothing to see
    no reason to live neither to be

    you've gone and locked up my soul
    can it be opened not havin' a key?

    here i am me and my solitude
    , since there's no more a WE

    i feel lonely all my hours
    its just me and me and me

    "golnaz mirtorabi"

    دلای تا ابد بیدار

    چشاتو باز كن شايد دوباره مهر معنا شه چشاتو باز كن دستت حماسه آفرين باشه

    تو اين درياي طوفاني يه موج انگار پيوسته

    به مقصد ميرسونه مارو با دستاش آهسته

    يه موج از جنس همدردي يه موج از جنس ما بودن

    يه موج سوم از جنس هميشه با خدا بودن

    دوباره آسمون صافه دوباره ابر ها باريد

    دوباره روزهايي نو پر از لبخندها داريد

    پرنده پر كشيد انگار دوباره عشق آزاده

    يه ميهن عاشقو يه كوه هواداراي دل داده

    پر از مهريم با لبخند پر از شوقيم با پرواز

    پر از سازندگي با هم، من و تو باز هم همساز

    وطن يعني دو دست ما دوباره گل كنه اينبار

    وطن يعني يه عا لم گل، دلاي تا ابد بيدار

    چشاتو باز كن شايد دوباره مهر معنا شه چشاتو باز كن دستت حماسه آفرين باشه

    شعر و درس و قافيه

    من مخم هنگه پر از ویروس و کرم و باگ هاست

    دغدغم برنامه و تحقیق در وبلاگ هاست

    باز بحث نمره و درس و کتاب و امتحان

    چون برای پاس کردن روبرومه هفت خان

    صبح تا شب این کتابا روبرومن باز ِ باز

    هر سوال یک خطه اما با جوابایی دراز

    باز جای درس شعر و شاعری کارم شده

    من نفهمیدم از این یک ترم چی بارم شده!

    من قراره یک رباط هوش مصنویی بشم؟!

    یا که با شعر و غزل درگیر دلگویی بشم؟!

    هی نوشتم بعدشم save ُ زدم تا ثبت شد

    شعر و درس و قافيه... اي واي ! عجب بي ربط شد!

    من مخم هنگه يكي Reset كنه تا خوب شم

    باز اون شاگرد زرنگِ قبلي مطلوب شم

    دغدغه

    براي بودنم با تو زمان نيست

    پرم باز است و اما آسمان نيست

    ميان لحظه هاي تلخ ِ تنها

    كسي كه رفت ُ ميگفتي بمان،نيست

    براي گفتني ها با خدا هم

    نواي ِ خوبِ پرشور ِ اذان نيست

    ميان ِ دلهره تشويش وحشت

    به قدرِ لحظه اي دل در امان نيست

    اگر صياد باشم تير بسيار

    براي صيد اما يك كمان نيست

    ميان اينهمه قلابي و اصل

    ببين اين مثل آن بود ُ همان نيست

    در اين شهر ِ كِرخت و سرد و بي روح

    كسي در فكر غير از آب و نان نيست

    ميان اينهمه تقويم هرچند

    پر از مهر است اما مهربان نيست

    ببين ما تشنه مرگيم و اما

    براي مرگ جام شوكران نيست

    نه آغازي نه پاياني نه نيمه

    در اين عرصه كه جاي عاشقان نيست!

    ناسپاس

    باز هر ساعت پر از ويرونه هاي لحظه هاس

    باز لبخندم براي خندهء بي مزه هاس

     

    باز هر لحظه براي اشك زاري ميكنم

    من همه چي دارم و حس نداري ميكنم!

     

    عشق مثل بازي تلخي براي بچه هاس

    غصه هاي بيخودي تنها دليل ضجه هاس

     

    از همه چي كوه مي سازم براي غصه ها

    آخ... من غمگينم عين آدماي قصه ها

     

    چشممو بستم به روي خوبياي زندگي

    بد شده روزاي خوبم از همين يكدندگي

     

    دوستم گفت : "ناسپاسي"، هرچي اون ميگفت شد

    مثه پاييزم كه با برگاي زردش اخت شد

     

    حس ناشكري نباید پُر کنه قلبِ منو

    چون نميبينه چشم خورشيد روز روشنو

     

    "آشنا"

    خدايي

     

    خدایی خدايي نگو نيستم

    تو كه آشنايي بگو كيستم

     

    خدايي كه اشك هاي من پاك كرد

    همه غصه هاي دلم خاك كرد

     

    خدايي اگر حال من بهتر است

    تو بشنو اگر گوش مردم كر است

     

    تو گفتي كه از نعمتم نوش كن

    در اين لحظه آري به من گوش كن

     

    اگر لحظه اي غايبم نيستم

    اگر مرده ,در خواب خود زيستم

     

    ببخش لحظه اي كه تنم خاك شد

    گنه را بيامرز و گو        پاك شد

     

    "آشنا"

    برای مامان جون

    روز مادر مادرم از دست رفت

    مادرم رفت و جهان از دست رفت

     

    پیر بود اما پر از شور و نشاط

    چون که رفت لبخند ما از دست رفت

     

    سایه اش گرمی و مهر بود و صفا

    گرمی دیدار ها از دست رفت

     

    خسته بود اما همیشه شاد بود

    شادی هر روز ما از دست رفت

     

    کوچه تاریک خانه اش گشت سوت و کور

    پر زد و چون آفتاب از دست رفت

     

    "آشنا"