با بغض شروع درد را می شِمُرَم

آنقدر کَمَند ، مرد را می شِمُرَم


چشم همه پُر شده است از کینه و زجر

این شد که نگاه ِ سرد را می شِمُرَم


هر بار رسیده ام مرا پس زده اند

عشقی که شده است طرد را می شِمُرَم


بازی که بلد نبوده ام! گه گاهی

من مهره ی تخته نَرد را می شِمُرَم


سبز است اگر زندگی دیروزم

امروز که برگِ زرد را می شِمُرَم


گرچه همه مثل ما  دوتایی هستند

گاهی شده زوج ِ فرد را می شِمُرَم


فهمیده ای عشقت چه سرم آورده؟

هر زخمِ در این نبرد را می شِمُرَم