دیروز تولدم بود...

 

دیروز تولدم بود...

صد سال پیرتر از قبل

صد سال از خدا دور

صد سال مرده از درد

 

دیروز تولدم بود...

یادآوری دردم

نزدیکتر به مرگم

احساس شوق سردم

 

دیروز تولدم بود...

تنهاتر ز امروز

تاریکتر ز فردا

غمگین تر ز هر روز

 

دیروز تولدم بود...

کیک تولد من

زیبا بود و غمگین

تلخ بود و گاه شیرین

 

دیروز تولدم بود...

هیچکس به یاد دارد

این مرده زمینی

دیروز تولدش بود؟!

 

"آشنا"

 

 

آمد و رفت

 

ابتدای  آشنایی  هی  مدام  آمد و رفت

راه قلبم یافت و مهمان شد و آمد و رفت

 

قلب من تسخیر کرد و فکر و روحم را گرفت

قصد  او  تفریح بود و  سوی  من آمد و رفت

 

او که دم میزد همی از خوبی و عشق لطیف

هیچ وقت عاشق نبود و بی سبب آمد و رفت

 

"آشنا"

 

 

تقدیم به او

شعر من تقديم به او كه به دلم ماتم داد
او كه از آبي نوشت و به من رنگ غم داد

او كه اشك آورد به چشمم او كه عشقم را گرفت
او كه هر روز به چشمان ترم شبنم داد

او كه از عشق بگفت و ولي از جور نگفت
به من با جور و جفا درد و غمش با هم داد

او كه هر چه حس زيبا بود ويران كرد و رفت
او كه بر نازكي عشق صداي بم داد

گر چه امروز من نه غمگينم نه خوشحالم نه شاد
چون كه من دل دادم و او جاي دل شلغم داد

او كه خوشحال قاه قاه ميخندد بر روي ترم
گفت گلناز دك شد و بعدش خدا مريم داد

"آشنا"

No reason to live

There is nothing to see

No reason to live … to be

 

You've locked my soul, you have gone

How to open it without a key?!

 

There is nothing to wait for

Cause I'm alone there's no "we"

 

"آشنا"

 

فراری

من همان سیر ز دنیا شده از خویش فراری

در بستر هیچ از نفس خویش فراری

 

چندیست که ماران هم همین مردم شهرند

زخم خورده و من هم شدم از نیش فراری

 

تنها شده ام منزوی و گوشه نشینم

از خانه و کاشانه و از کیش فراری

 

گرگان پر نیرنگ بی ذره خطایی!

در فکر پناهم شدم چون میش فراری

 

دلشوره گرفتم غم من پر شده از ترس

وهم ساخته از من من از پیش فراری

 

عشق معنی هیچ است که کند خرد دلم را

از هر چه چو عشق و خوشی و عیش فراری

 

"آشنا"

محکوم

هم در این جرم و جنایت  مرمند محکوم ها

نیست در آینده این ظلم و ستم مختوم ها

 

این طرف از فرط سیری پیچ در پیچند گاه

آن طرف پر گشته از بیچاره و محروم ها

 

پر گناهان هی ندا از او و کوثر می دهند

بی گناهان بر سر دارند و چون محکوم ها

 

خوبان هم مست مستند گیج و گنگند و کرخ

چون همه گشتند از زهر عسل مسموم ها

 

با همه بی عدلی و فقر و فساد و جهل هست

حال و احوالی برای  من  و تو  معلوم ها

 

کبک هایی همچو تو سرها به زیر برف باز

چون پدر کرده همه آینده ات مرغوم ها

 

این که عمری بی سبب امروز و فردا میرویم

می شویم چون دیگران امثال آن مرحوم ها

 

"آشنا"

باعث و باني

از فرط غمش پیرشد در اوج جواني
يك مرد شكستش و شدش باعث و باني

عاشق شده بود روزي و قلبش به فنا رفت
زان پس شده بودعاقل داناي رواني

پنداشت چرا خسته كند قلب و دلش را
اينجا همانجاست كه مي گويند فاني

قصددل خود كرد كه بگيرد نفسش را
از بهر وجود خود خود قاتل جاني

در ياد بسي داشت كه گفت دوست در آغوش
اين قصه عشق است اگر خواهي و خواني

مجذوب شد و غرق شد در عشق چو مجنون
ديوانه شد و رفت به فنا كمتر از آني

آن يار چو ديد عاشق و دلباخته گشت او
گفت نيستي و يار دلم هست فلاني

هست تا كه جهان هست دروغ و دغل و رنگ
نيست قصه تلخم قصه اول و ثاني

"آشنا"