باعث و باني
از فرط غمش پیرشد در اوج جواني
يك مرد شكستش و شدش باعث و باني
يك مرد شكستش و شدش باعث و باني
عاشق شده بود روزي و قلبش به فنا رفت
زان پس شده بودعاقل داناي رواني
پنداشت چرا خسته كند قلب و دلش را
اينجا همانجاست كه مي گويند فاني
قصددل خود كرد كه بگيرد نفسش را
از بهر وجود خود خود قاتل جاني
در ياد بسي داشت كه گفت دوست در آغوش
اين قصه عشق است اگر خواهي و خواني
مجذوب شد و غرق شد در عشق چو مجنون
ديوانه شد و رفت به فنا كمتر از آني
آن يار چو ديد عاشق و دلباخته گشت او
گفت نيستي و يار دلم هست فلاني
هست تا كه جهان هست دروغ و دغل و رنگ
نيست قصه تلخم قصه اول و ثاني
"آشنا"
+ نوشته شده در ساعت توسط گلناز سادات میرترابی
|